چهارشنبه 26 اردیبهشت97
هوای اردیبهشت پر شده از بوی باران و نمی که من رو یاد شمال میندازه. ماه اردیبهشت پر بود از خاطرات و بیرون رفتن ها و مهمانی ها والبته بسی ناراحتی. روز معلم و تب و تاب دخترم برای هدیه خریدن تا جشنی که برای آزیتا جون مربی عزیزش در مجتمع گالریا گرفتن و تا لحظه رفتن بهش نگفته بودم و با دیدن سارینا وباران نمیدونست چه خبره و مناسبت چی برگزار تا چشمش به مربی عزیزش افتاد و کلی ذوق کرد. شبی بود در کنار عزیزایی که دوست داشت و من بخاطر اتفاقات روز اداره باتمام خستگی و ناراحتی که داشتم خودم روبایکوت کردم و باتمام ترافیک و بارندگی به دورهمی دوستان رفتم. چند تا از دخترای خوشگل کلاس آزیتا جون رفتن و غزل سعدی ...





